|
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که
فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه
همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى
میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى
براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او
قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب ....
ادمه داستان تو ادامه مطلبه بخونو حالشو ببر واقعا جالبه
برای دیدن ادامه موضوع اینجا کلیک کن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:48 توسط علی رضا رحمانی
|
|